شیخ ابوسعید ابوالخیر از عارفان بزرگ و مشهور اواخر قرن چهارم و اوایل قرن پنجم هجری است. ولادت او در سال ۳۵۷ هجری در شهری به نام میهنه یا مهنه از توابع خراسان اتفاق افتاده‌است.

هرمان اته، خاورشناس نامی آلمانی درباره شیخ ابوسعید ابوالخیر می‌نویسد: «وی نه تنها استاد دیرین شعر صوفیانه به‌شمار می‌رود، بلکه صرف نظر از رودکی و معاصرانش، می‌توان او را از مبتکرین رباعی، که زاییده طبع است، دانست. ابتکار او در این نوع شعر از دو لحاظ است: یکی آن که وی اولین شاعر است که شعر خود را منحصراً به شکل رباعی سرود. دوم آنکه رباعی را بر خلاف اسلاف خود نقشی از نو زد، که آن نقش جاودانه باقی ماند. یعی آن را کانون اشتعال آتش عرفان وحدت وجود قرار داد و این نوع شعر از آن زمان نمودار تصورات رنگین عقیده به خدا در همه چیز بوده‌است. اولین بار در اشعار اوست که کنایات و اشارات عارفانه به کار رفته، تشبیهاتی از عشق زمینی و جسمانی در مورد عشق الهی ذکر شده و در این معنی از ساقی بزم و شمع شعله ور سخن رفته و سالک راه خدا را عاشق حیران و جویان، می‌گسار، مست و پروانه دور شمع نامیده که خود را به آتش عشق می‌افکند.»

ابوسعید عاقبت در همانجا که چشم به دنیا گشوده بود، در شب آدینه ۴ شعبان سال ۴۴۰ هجری، وقت نماز جهان را بدرود گفت.

نوهٔ شیخ ابوسعید ابوالخیر، محمد منور، در سال ۵۹۹ کتابی به نام اسرار التوحید دربارهٔ زندگی و احوالات شیخ نوشته‌است. داستان ملاقات او با ابن سینا که در کتاب اسرارالتوحید آمده بسیار معروف است: «خواجه بوعلی [سینا] با شیخ در خانه شد و در خانه فراز کردند و سه شبانه روز با یکدیگر بودند و به خلوت سخن می‌گفتند که کس ندانست و نیز به نزدیک ایشان در نیامد مگر کسی که اجازت دادند و جز به نماز جماعت بیرون نیامدند، بعد از سه شبانه روز خواجه بوعلی برفت، شاگردان از خواجه بوعلی پرسیدند که شیخ را چگونه یافتی؟ گفت: هر چه من می‌دانم او می‌بیند، و متصوفه و مریدان شیخ چون به نزدیک شیخ درآمدند، از شیخ سؤال کردند که‌ای شیخ، بوعلی را چون یافتی؟ گفت: هر چه ما می‌بینیم او می‌داند.»

 

وا فریادا ز عشق وا فریادا

     

کارم بیکی طرفه نگار افتادا

گر داد من شکسته دادا دادا

     

ور نه من و عشق هر چه بادا بادا

 

گفتم صنما لاله رخا دلدارا

     

در خواب نمای چهره باری یارا

گفتا که روی به خواب بی ما وانگه

     

خواهی که دگر به خواب بینی ما را

 

در دیده بجای خواب آبست مرا

     

زیرا که بدیدنت شتابست مرا

گویند بخواب تا به خواب‌ش بینی

     

ای بیخبران چه جای خوابست مرا

 

بازآ بازآ هر آنچه هستی بازآ

     

گر کافر و گبر و بت‌پرستی بازآ

این درگه ما درگه نومیدی نیست

     

صد بار اگر توبه شکستی بازآ

 

ای دلبر ما مباش بی دل بر ما

     

یک دلبر ما به که دو صد دل بر ما

نه دل بر ما نه دلبر اندر بر ما

     

یا دل بر ما فرست یا دلبر ما

 

از بار گنه شد تن مسکینم پست

     

یا رب چه شود اگر مرا گیری دست

گر در عملم آنچه ترا شاید نیست

     

اندر کرمت آنچه مرا باید هست

 

کردم توبه، شکستیش روز نخست

     

چون بشکستم بتوبه‌ام خواندی چست

القصه زمام توبه‌ام در کف تست

     

یکدم نه شکسته‌اش گذاری نه درست

 

هر چند بطاعت تو عصیان و خطاست

     

زین غم نکشی که گشتن چرخ بلاست

گر خسته‌ای از کثرت طغیان گناه

     

مندیش که ناخدای این بحر خداست

 

گر سبحه‌ی صد دانه شماری خوبست

     

ور جام می از کف نگذاری خوبست

گفتی چه کنم چه تحفه آرم بر دوست

     

بی‌درد میا هر آنچه آری خوبست

 

ناکامیم ای دوست ز خودکامی تست

     

وین سوختگیهای من از خامی تست

مگذار که در عشق تو رسوا گردم

     

رسوایی من باعث بدنامی تست

 

ای دوست ای دوست ای دوست ای دوست

     

جور تو از آنکشم که روی تو نکوست

مردم گویند بهشت خواهی یا دوست

     

ای بیخبران بهشت با دوست نکوست

 

ایزد که جهان به قبضه‌ی قدرت اوست

     

دادست ترا دو چیز کان هر دو نکوست

هم سیرت آنکه دوست داری کس را

     

هم صورت آنکه کس ترا دارد دوست

 

چشمی دارم همه پر از دیدن دوست

     

با دیده مرا خوشست چون دوست دروست

از دیده و دوست فرق کردن نتوان

     

یا اوست درون دیده یا دیده خود اوست

 

شب آمد و باز رفتم اندر غم دوست

     

هم بر سر گریه‌ای که چشمم را خوست

از خون دلم هر مژه‌ای پنداری

     

سیخیست که پاره‌ی جگر بر سر اوست

 

آن مه که وفا و حسن سرمایه‌ی اوست

     

اوج فلک حسن کمین پایه‌ی اوست

خورشید رخش نگر و گر نتوانی

     

آن زلف سیه نگر که همسایه‌ی اوست

 

ما دل به غم تو بسته داریم ای دوست

     

درد تو بجان خسته داریم ای دوست

گفتی که به دلشکستگان نزدیکم

     

ما نیز دل شکسته داریم ای دوست

 

بر ما در وصل بسته میدارد دوست

     

دل را به فراق خسته میدارد دوست

من‌بعد من و شکستگی در دوست

     

چون دوست دل شکسته میدارد دوست

 

با دل گفتم که ای دل احوال تو چیست

     

دل دیده پر آب کرد و بسیار گریست

گفتا که چگونه باشد احوال کسی

     

کو را بمراد دیگری باید زیست

 

پرسید ز من کسیکه معشوق تو کیست

     

گفتم که فلان کسست مقصود تو چیست

بنشست و به های‌های بر من بگریست

     

کز دست چنان کسی تو چون خواهی زیست

 

جسمم همه اشک گشت و چشمم بگریست

     

در عشق تو بی جسم همی باید زیست

از من اثری نماند این عشق ز چیست

     

چون من همه معشوق شدم عاشق کیست

 

عاشق نتواند که دمی بی غم زیست

     

بی یار و دیار اگر بود خود غم نیست

خوش آنکه بیک کرشمه جان کرد نثار

     

هجران و وصال را ندانست که چیست

 

گر مرده بوم بر آمده سالی بیست

     

چه پنداری که گورم از عشق تهیست

گر دست بخاک بر نهی کین جا کیست

     

آواز آید که حال معشوقم چیست

 

می‌گفتم یار و می‌ندانستم کیست

     

می‌گفتم عشق و می‌ندانستم چیست

گر یار اینست چون توان بی او بود

     

ور عشق اینست چون توان بی او زیست

 

گر کار تو نیکست به تدبیر تو نیست

     

ور نیز بدست هم ز تقصیر تو نیست

تسلیم و رضا پیشه کن و شاد بزی

     

چون نیک و بد جهان به تقدیر تو نیست

 

از اهل زمانه عار میباید داشت

     

وز صحبتشان کنار میباید داشت

از پیش کسی کار کسی نگشاید

     

امید به کردگار میباید داشت

 

یار آمد و گفت خسته میدار دلت

     

دایم به امید بسته می‌دار دلت

ما را به شکستگان نظرها باشد

     

ما را خواهی شکسته میدار دلت

0

ای مقصد خورشید پرستان رویت

     

محراب جهانیان خم ابرویت

سرمایه‌ی عیش تنگ دستان دهنت

     

سررشته‌ی دلهای پریشان مویت

 

با کوی تو هر کرا سر و کار افتد

     

از مسجد و دیر و کعبه بیزار افتد

گر زلف تو در کعبه فشاند دامن

     

اسلام بدست و پای زنار افتد

 

شادم بدمی کز آرزویت گذرد

     

خوشدل بحدیثی که ز رویت گذرد

نازم بدو چشمی که به سویت نگرد

     

بوسم کف پایی که به کویت گذرد

 

گفتار دراز مختصر باید کرد

     

وز یار بدآموز حذر باید کرد

در راه نگار کشته باید گشتن

     

و آنگاه نگار را خبر باید کرد

 

قدت قدم زبار محنت خم کرد

     

چشمت چشمم چو چشمه‌ها پر نم کرد

خالت حالم چو روز من تیره نمود

     

زلفت کارم چو تار خود در هم کرد

 

من بی تو دمی قرار نتوانم کرد

     

احسان ترا شمار نتوانم کرد

گر بر تن من زفان شود هر مویی

     

یک شکر تو از هزار نتوانم کرد

 

از واقعه‌ای ترا خبر خواهم کرد

     

و آنرا به دو حرف مختصر خواهم کرد

با عشق تو در خاک نهان خواهم شد

     

با مهر تو سر ز خاک بر خواهم کرد

 

دلخسته و سینه چاک می‌باید شد

     

وز هستی خویش پاک می‌باید شد

آن به که به خود پاک شویم اول کار

     

چون آخر کار خاک می‌باید شد

 

از شبنم عشق خاک آدم گل شد

     

شوری برخاست فتنه‌ای حاصل شد

سر نشتر عشق بر رگ روح زدند

     

یک قطره‌ی خون چکید و نامش دل شد

 

تا ولوله‌ی عشق تو در گوشم شد

     

عقل و خرد و هوش فراموشم شد

تا یک ورق از عشق تو از بر کردم

     

سیصد ورق از علم فراموشم شد

 

هوشم نه موافقان و خویشان بردند

     

این کج کلهان مو پریشان بردند

گویند چرا تو دل بدیشان دادی

     

والله که من ندادم ایشان بردند

 

یارم همه نیش بر سر نیش زند

     

گویم که مزن ستیزه را بیش زند

چون در دل من مقام دارد شب و روز

     

میترسم از آنکه نیش بر خویش زند

 

نقاش اگر ز موی پرگار کند

     

نقش دهن تنگ تو دشوار کند

آن تنگی و نازکی که دارد دهنت

     

ترسم که نفس لب تو افگار کند

 

خواهی که خدا کار نکو با تو کند

     

ارواح ملایک همه رو با تو کند

یا هر چه رضای او در آنست بکن

     

یا راضی شو هر آنچه او با تو کند

 

زان خوبتری که کس خیال تو کند

     

یا همچو منی فکر وصال تو کند

شاید که به آفرینش خود نازد

     

ایزد که تماشای جمال تو کند

 

عاشق که تواضع ننماید چه کند

     

شبها که به کوی تو نیاید چه کند

گر بوسه دهد زلف ترا رنجه مشو

     

دیوانه که زنجیر نخاید چه کند

 

آنروز که بنده آوریدی به وجود

     

میدانستی که بنده چون خواهد بود

یا رب تو گناه بنده بر بنده مگیر

     

کین بنده همین کند که تقدیر تو بود

 

اول رخ خود به ما نبایست نمود

     

تا آتش ما جای دگر گردد دود

اکنون که نمودی و ربودی دل ما

     

ناچار ترا دلبر ما باید بود

 

یا رب برهانیم ز حرمان چه شود

     

راهی دهیم به کوی عرفان چه شود

بس گبر که از کرم مسلمان کردی

     

یک گبر دگر کنی مسلمان چه شود

 

گفتم: چشمم، گفت: براهش میدار

     

گفتم: جگرم، گفت: پر آهش میدار

گفتم که: دلم، گفت: چه داری در دل

     

گفتم: غم تو، گفت: نگاهش میدار

 

در بزم تو ای شوخ منم زار و اسیر

     

وز کشتن من هیچ نداری تقصیر

با غیر سخن گویی کز رشک بسوز

     

سویم نکنی نگه که از غصه بمیر

 

دل جز ره عشق تو نپوید هرگز

     

جان جز سخن عشق نگوید هرگز

صحرای دلم عشق تو شورستان کرد

     

تا مهر کسی در آن نروید هرگز

 

دانی که مرا یار چه گفتست امروز

     

جز ما به کسی در منگر دیده بدوز

از چهره خویش آتشی افروزد

     

یعنی که بیا و در ره دوست بسوز

 

الله، به فریاد من بی کس رس

     

فضل و کرمت یار من بی کس بس

هر کس به کسی و حضرتی مینازد

     

جز حضرت تو ندارد این بی کس کس

 

دل جای تو شد و گر نه پر خون کنمش

     

در دیده تویی و گر نه نه جیحون کنمش

امید وصال تست جان را ورنه

     

از تن به هزار حیله بیرون کنمش

 

از قد بلند یار و زلف پستش

     

وز نرگس بی خمار بی می‌مستش

ترسا بکلیسیای گبرم بینی

     

ناقوس بدستی و بدستی دستش

 

گر من گنه جمله جهان کردستم

     

عفو تو امیدست که گیرد دستم

گفتی که به روز عجز دستت گیرم

     

عاجزتر ازین مخواه کاکنون هستم

 

عودم چو نبود چوب بید آوردم

     

روی سیه و موی سپید آوردم

چون خود گفتی که ناامیدی کفرست

     

فرمان تو بردم و امید آوردم

 

گر خاک تویی خاک ترا خاک شدم

     

چون خاک ترا خاک شدم پاک شدم

غم سوی تو هرگز گذری می‌نکند

     

آخر چه غمت از آنکه غمناک شدم

 

دانی که چها چها چها میخواهم

     

وصل تو من بی سر و پا می‌خواهم

فریاد و فغان و ناله‌ام دانی چیست

     

یعنی که ترا ترا ترا می‌خواهم

 

نی باغ به بستان نه چمن می‌خواهم

     

نی سرو و نه گل نه یاسمن می‌خواهم

خواهم زخدای خویش کنجی که در آن

     

من باشم و آن کسی که من می‌خواهم

 

من لایق عشق و درد عشق تو نیم

     

زنهار که هم نبرد عشق تو نیم

چون آتش عشق تو بر آرد شعله

     

من دانم و من که مرد عشق تو نیم

 

ای زلف مسلسلت بلای دل من

     

وی لعل لبت گره گشای دل من

من دل ندهم به کس برای دل تو

     

تو دل به کسی مده برای دل من

 

جز وصل تو دل به هر چه بستم توبه

     

بی یاد تو هر جا که نشستم توبه

در حضرت تو توبه شکستم صدبار

     

زین توبه که صد بار شکستم توبه

 

عشقم دادی زاهل دردم کردی

     

از دانش و هوش و عقل فردم کردی

سجاده نشین با وقاری بودم

     

میخواره و رند و هرزه گردم کردی

 

ای واحد بی مثال معبود غنی

     

وی رازق پادشاه و درویش و غنی

یا قرض من از خزانه غیب رسان

     

یا از کرم خودت مرا ساز غنی

 

دنیای دنی پر هوس را چه کنی

     

آلوده‌ی هر ناکس و کس را چه کنی

آن یار طلب کن که ترا باشد و بس

     

معشوقه‌ی صد هزار کس را چه کنی

 

ای دلبر عیسی نفس ترسایی

     

خواهم که به پیش بنده بی ترس آیی

گه اشک زدیده‌ی ترم خشک کنی

     

گه بر لب خشک من لب ترسایی

 

آ.ب