کانون ادبی دانشگاه صنعتی شاهرود برگزار می کند:
جلسه سخنرانی پیرامون روایت در مثنوی معنوی
با حضور دکتر توکلی
یکشنبه اول خرداد ساعت ۴ الی ۳۰/۷ عصر
تالار اقاقیا
جلسه سخنرانی پیرامون روایت در مثنوی معنوی
با حضور دکتر توکلی
یکشنبه اول خرداد ساعت ۴ الی ۳۰/۷ عصر
تالار اقاقیا









باشد که اینجا بزودی به روز گردد...
هر چه می نویسم پنداری دلم خوش نیست و بیشتر آنچه در این روزها نبشتم همه آن است که یقین ندانم که نبشتنش بهتر است از نانبشتنش ...
چون احوال عاشقان نویسم نشاید،
چون احوال عاقلان نویسم نشاید،
هرچه نویسم هم نشاید،
و اگر هیچ ننویسم هم نشاید،
و اگر گویم نشاید،
و اگر خاموش گردم هم نشاید.
و اگر این واگویم نشاید و اگر وانگویم هم نشاید ...
رساله عشق / عین القضاة
بگو که این می تواند فنا هم باشد
اما من ترجیح می دهم حوالی یک باجه تلفن
گل خطمی بدست قدم بزنم
برای چشمها شان که هی از راز این گل سئوال می کنند
داستان های پلیسی تعریف می کنم
می گویم ..
در اتاقی سرد و یخ زده
مرده ای دراز کش و ول
بر زخم شقیقه اش گل خطمی نهاده اند ...
انگار مهر رسوایی باشد که برق می زند از فلاش ها و زیر نور مرده ی لامپ 75 واتی
کاراگاه حدس می زند که قاتل باید مادام سوسوتریس *باشد
شاید هم کار یک پری از دیار وداها
اگر از من بپرسید
می گویم به کف دست مقتول نگاه کنید
اگر در کف دستش لکه خونی دیدید
مقتول خود تموچین است
وگرنه دیگر خدا می داند
یک معما
شاید هم برای همیشه معما
لاینحل و هزار تو .
در چشم سین جیم کننده گان زهرخندی بی رحمانه و تاریکی هست
انگار داستان مرا باور نکرده اند
ژتونی که در دستم بود آرام مذاب می شود
لکه خونی در کف دستم !
و گل خطمی از دستم آهسته به زمین می افتد
می افتد که عجوزه ای یکباره حاضر می شود که خم می شود تا گل خطمی را بردارد به دستم ...
وای در دستم تبدیل می شود به کاسه آبی
عجوزه فالم را می بيند
و می گوید :
" په پیادی
همان پری وداها
زمانی عاشق تو بود
و تو ملوان فینیقی
به هیئت مذاب
می گفتند دستان دختری شبیه عروس های دریایی در روح و افکارت شب و روز شنا می کنند
از این حرف ها و مثل این چیزها
و چه ها که نمی گفتند
ولی تو او را شبی در صخره ها گم کردی
**از این رو اسمش را گذاشتی بانوی صخره ها !
...
حکمت که داده شد
آنها آنجا در سواحل آتن به انتظارت نشستند
کشتی دولوس تو را خواهد آورد که اعدام شوی
آب در کاسه را هم زدم
و فوج فوج آدم دیدم که دایره وار می گشتند ***
سربندهاشان را پای درخت طوبا انداخته بودند
خرقه هاشان را که وارونه به تن کرده بودند
باد افراشته بودش
چون بادبانی از باد به ساحل نزدیک می شدند
آب توی کاسه را هم زدم
در خونش رعد و برق می جهید
شوکران داشت دیوانه می شد
روحت را با باد دهانم آرام راندم سوی بی کران ها
نور روانی بودی انگار تابیده از روزنه ای
در آن فضای خالی به حرکت آمدی
ولی انگار ... آه ناپدید شدی .
فوت کردم فوت کردم
در آب ستارهای دور را دیدم
ستاره های دور و تاریک در آب !
در کف دستم گل خطمی می رویید
گل خطمی و لخته های خون بر اندامش
در برگ هایش
دست بردم در آّب و گل خطمی را خفه کردم !
باید در ستاره های دور می یافتمش
باید در ظلمات می جستمش
آن روح پریشان و بی چاره را !
به راه افتادم
به راه
آب در کاسه قطب نمایم شد
****راهروی از رسیدن والاترست
از من بپرسید
این فنای تیره دوگانگی می زاید همواره
چیزی که می خواستم بگویم
بعد از آن همه سرگذشت
و سفرهای خمار باز هم هراسم شد تا به پیشوازت بیایم
اینک اما می خواهم همه دانسته هایم را فراموش کنم
به چیزهای خیلی ساده و معمولی
مثلا به آن لکه سرگشته که روی بارانی ات نشسته است
یا به سبیلهای زبرت که از توتون زرد می زند
تنها برای اینکه مال تو اند دل بدهم"
این فنایت واقعی ست
با اینکه اغلب با وعده ها و مژده ها همراه بود
ولی از روزی که گل خطمی از دستم افتاد
من از عشق دور شدم
از هر نوایی که زمزمه عشق داشت
حالا بیشتر از همه گیاهان شگفت انگیز با آن سایه های روان
که به دنیای عجیب حشرات پیچیده اند
با آن سکوت مخوفشان
تنها همین سین جیم کننده گان توجه مرا جلب می کنند
حتی بیشتر از داستانهای من در آوردی پلیسی که تعریف می کنم
'94-'95
زير نوشت ها :
* سوسوتريس : شخصيتي در شعر تي . اس . اليوت که در شعر سرزمين هرز آمده است .
** بانوي صخره ها ، از سرزمين هرز گرفته شده است
*** اين سطر از سرزمين هرز گرفته شده است . نگ. ک :
I see crowds of people, walking round in a ring.
T. S. Eliot -"wast land"
**** اين سطر هم گفته ي دي . اچ لارنس است در کتاب ققنوس
D. H. Lawrence - Phonix
شعر : م . بولنت کيليچ
فارسي : ياشار احد صارمي
دارم هی پا به پای نرفتن صبوری میکنم
صبوری میکنم تا تمام کلمات عاقل شوند
صبوری میکنم تا ترنم نام تو در ترانه کامل تر شود
صبوری میکنم تا مدار, مدارا, مرگ..
تا مرگ , خسته از دق الباب نوبت ام
آهسته زیر لب .. چیزی , حرفی سخنی بگوید
مثلا وقت بسیار است و دوباره باز خواهم گشت!
هه! مرا نمیشناسد مرگ
یا کودک است هنوز و یا شاعران ساکت اند!
حالا برو ای مرگ, برادر , ای بیم ساده ی اشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد..
سید علی صالحی
۱
از هر درختی
طنابی آویخته است
که هر روز می تواند گناه تازهای گردنم بیندازد
و مرگ پیرمردی است
که صد بار اگر صدایش کنم
یک بار می شنود
۲
انگشتت را
هرجای نقشه خواستی بگذار
فرقی نمیکند
تنهایی من
عمیقترین جای جهان است
و انگشتان تو هیچ وقت
به عمق فاجعه پی نخواهند برد
۳
هر گوشه از شب که خواستی
با خودت بخواب
چیزی عوض نخواهد شد
و سگهای زیادی میشناسم
که به استخوان دندان خود قناعت کردهاند
و هنوز
نامشان سگ است
۴
جادهها
جایی اگر برای رفتن داشتند
غربت با پوشیدن کفشهایت آغاز نمیشد
و دستی که پشت سرت آب میریخت
جادهها را به زمین کوک نمیزد
یک روز باد
تمام آدم ها را میبرد
جادهها مثل کلاف سردرگمی دور خود میچرخند
و زمین
یک گلولهی کاموای بزرگ میشود
که هرشب برای عصر یخبندان بعد
خیالبافی میکند
دلم برایت یک ذره شده است
کی می شود که
ساعت وقارش را
با بیقراری من ، عوض کند
عقربه های تنبل !
آیا پیش از من
به کسی که معشوق را در کنار دارد
قول همراهی داده اید ؟
***
چگونه بال زنم تا به ناكجا كه تويي
بلندمي پرم اما ، نه آن هوا كه
تويي
تمام طول خط از نقطه ي كه پر شده است
از ابتدا كه تويي تا به انتها
كه تويي
ضمير ها بدل اسم اعظم اند همه
از او و ما كه منم تا من و شما كه تويي
تويي جواب سوال قديم بود و نبود
چنانچه پاسخ هر چون و هر چرا كه تويي
به عشق معني پيچيده داده اي و به زن
قديم تازه و بي مرز بسته تا كه تويي
به رغم خار مغيلان نه مرد نيم رهم
از اين سغر همه پايان آن خوشا كه
تويي
جدا از اين من و ما و رها ز چون و چرا
كسي نشسته در آنسوي ماجرا كه
تويي
نهادم آينه اي پيش روي آينه ات
جهان پر از تو و من شد پر از خدا كه تويي
تمام شعر مرا هم ز عشق دم زده اي
نوشته ها كه تويي نانوشته ها كه تويي
***
محبوب من ! بعد از تو گيجم بي قرارم
خالي ام منگم
بردار بستي از چه خواهد شد چه خواهم كرد آونگم
سازي غريبم من كه در هر پرده ام هر زخمه بنوازد
لحن همايون تو مي آيد برون از ضرب و آهنگم
تو جرأت رو كردن خود را به من بخشيده اي ورنه
آيينه اي پنهان درون خويشتن از وحشت سنگم
صلح است عشق اما اگر پاي تو روزي در ميان باشد
با چنگ و با دندان براي حفظ تو با هر كه مي جنگم
حود را به سويت مي كشانم گام گام و سنگ سنگ اما
توفان جدا مي افكند با يك نهيب از تو به فرسنگم
در اشك و در لبخند و سوك و سور رنگ اصلي ام عشق است
من آسمانم در طلوع و در غروب آبي است پيرنگم
از وقت و روز و فصل عصر و جمعه و پاييز دلتنگند
و بي تو من مانند عصر جمعه ي پاييز دلتنگم
پی نوشت: مصاحبه ی محمد علی بهمنی در مورد استاد حسین منزوی که در روزنامه ی اعتماد چاپ شده است و پاسخ بهروز منزوی را از اینجا بخوانید:
http://naparhizi.persianblog.ir/post/29/
مسلّم است
اتّفاق،
ما را به هم می رساند و
دور می کند.
***
آویخته ایم سالها
چون دانه ای بی جنبش
از شاخه های تردید
***
مسلّم است
روزی
ما،شما،ایشان
با دستی سخت یا لطیف
کنده خواهیم شد
چه با دلخواه
چه در دهان بادی ژنده
***
با اینکه مسلّم است،
دلتنگ می شویم
و در شیارهای زمین
شعر می کاریم .
به هیچ یار مده
خاطر و به هیچ دیار
که بر و بحر فراخست و آدمی بسیار
همیشه بر سگ شهری جفا و سنگ آید
از آنکه چون سگ صیدی نمیرود به شکار
نه در جهان گل رویی و سبزهی زنخیست
درختها همه سبزند و بوستان گلزار
چو ماکیان به در خانه چند بینی جور؟
چرا سفر نکنی چون کبوتر طیار
ازین درخت چو بلبل بر آن درخت نشین
به دام دل چه فروماندهای چو بوتیمار؟
زمین لگد خورد از گاو و خر به علت آن
که ساکنست نه مانند آسمان دوار
گرت هزار بدیعالجمال پیش آید
ببین و بگذر و خاطر به هیچ کس مسپار
مخالط همه کس باش تا بخندی خوش
نه پایبند یکی کز غمش بگریی زار
به خد اطلس اگر وقتی التفات کنی
به قدر کن که نه اطلس کمست در بازار
مثال اسب الاغند مردم سفری
نه چشم بسته و سرگشته همچو گاو عصار
کسی کند تن آزاده را به بند اسیر؟
کسی کند دل آسوده را به فکر فگار؟
چو طاعت آری و خدمت کنی و نشناسند
چرا خسیس کنی نفس خویش را مقدار؟
خنک کسی که به شب در کنار گیرد دوست
چنانکه شرط وصالست و بامداد کنار
وگر به بند بلای کسی گرفتاری
گناه تست که بر خود گرفتهای دشوار
مرا که میوهی شیرین به دست میافتد
چرا نشانم بیخی که تلخی آرد بار؟
چه لازمست یکی شادمان و من غمگین
یکی به خواب و من اندر خیال وی بیدار؟
مثال گردن آزادگان و چنبر عشق
همان مثال پیادهست در کمند سوار
مرا رفیقی باید که بار برگیرد
نه صاحبی که من از وی کنم تحمل بار
اگر به شرط وفا دوستی به جای آود
وگرنه دوست مدارش تو نیز و دست بدار
کسی از غم و تیمار من نیندیشد
چرا من از غم و تیمار وی شوم بیمار؟
چو دوست جور کند بر من و جفا گوید
میان دوست چه فرقست و دشمن خونخوار؟
اگر زمین تو بوسد که خاک پای توام
مباش غره که بازیت میدهد عیار
گرت سلام کند، دانه مینهد صیاد
ورت نماز برد، کیسه میبرد طرار
به اعتماد وفا، نقد عمر صرف مکن
که عن قریب تو بیزر شوی و او بیزار
به راحت نفسی، رنج پایدار مجوی
شب شراب نیرزد به بامداد خمار
به اول همه کاری تأمل اولیتر
بکن، وگرنه پشیمان شوی به آخر کار
میان طاعت و اخلاص و بندگی بستن
چه پیش خلق به خدمت، چه پیش بت زنار
زمام عقل به دست هوای نفس مده
که گرد عشق نگردند مردم هشیار
من آزمودهام این رنج و دیده این زحمت
ز ریسمان متنفر بود گزیدهی مار
طریق معرفت اینست بیخلاف ولیک
به گوش عشق موافق نیاید این گفتار
چو دیده دید و دل از دست رفت و چاره
نماند
نه دل ز مهر شکیبد، نه دیده از دیدار
پیاده مرد کمند سوار نیست ولیک
چو اوفتاد بباید دویدنش ناچار
شبی دراز درین فکر تا سحر همه شب
نشسته بودم و با نفس خویش در پیکار
که چند ازین طلب شهوت و هوا و هوس
چو کودکان و زنان رنگ و بوی و نقش و
نگار
بسی نماند که روی از حبیب برپیچم
وفای عهد عنانم گرفت دیگر بار
که سخت سست گرفتی و نیک بد گفتی
هزار نوبت از این رای باطل استغفار
حقوق صحبتم آویخت دست در دامن
که حسن عهد فراموش کردی از غدار
نگفتمت که چنین زود بگسلی پیمان
مکن کز اهل مروت نیاید این کردار
کدام دوست بتابد رخ از محبت دوست؟
کدام یار بپیچد سر از ارادت یار؟
فراق را دلی از سنگ سختتر باید
کدام صبر که بر میکنی دل از دلدار؟
هرآنکه مهر یکی در دلش قرار گرفت
روا بود که تحمل کند جفای هزار
هوای دل نتوان پخت بیتعنت خلق
درخت گل نتوان چید بیتحمل خار
درم چه باشد و دینار و دین دنیی و نفس
چو دوست دست دهد هرچه هست هیچ انگار
بدان که دشمنت اندر قفا سخن گوید
دلت دهد که دل از دوست برکنی زنهار
دهان خصم و زبان حسود نتوان بست
رضای دوست بدست آر و دیگران بگذار
نگویمت که بر آزار دوست دل خوش کن
که خود ز دوست مصور نمیشود آزار
دگر مگوی که من ترک عشق خواهم گفت
که قاضی از پس اقرار نشنود انکار
ز بحر طبع تو امروز در معانی عشق
همه سفینهی در میرود به دریا بار
هر آدمی که نظر با یکی ندارد و دل
به صورتی ندهد صورتیست بر دیوار
مرا فقیه مپندار و نیک مرد مگوی
که عاقلان نکنند اعتماد بر پندار
که گفت پیرهزن از میوه میکند پرهیز
دروغ گفت که دستش نمیرسد به ثمار
فراخ حوصلهی تنگدست نتواند
که سیم و زر کند اندر هوای دوست نثار
تو را که مالک دینار نیستی سعدی
طریق نیست مگر زهد مالک دینار
وزین سخن بگذشتیم و یک غزل ماندست
تو خوش حدیث کنی سعدیا بیا و بیار
سعدی
الفبا
هرکسی عاشق شود کارش به عصیان می کشد
عشـق آدمهـای ترسـو را به میـدان می کشـد
گـرچـه از تقـدیـر آدم ها کسـی آگـاه نیست
رنج فال قهوه را عمـری ست فنجان می کشد
سیب را حوا به آدم داد و شیطان شد رجیم !!
آه از این دردی که یک عمر است شیطان می کشد
آسـمان نازا که باشـد رود می خشـکد ولی
رنج این خشـکیدگی را آسـیابان می کـشد
کی خدا در خاطرات خلقتش خطی سـیاه
عـاقبت با بغـض دور نام انسـان می کـشد ؟؟
نه ! خدا تا لحظه ی مرگ از بشر مأیوس نیست
انتهای هـرزگی گاهـی به ایمان می کشد
خوب می دانم چـرا با مـن مدارا می کنی
جور جهل بره را همواره چوپان می کشد
برده داران خوب می دانند کار خویش را
برده وقتی سیر شد کارش به طغیان می کشد
مــن از آن دیوانه هــای زود باور نیســتم
ساده لوحی بر جنونم خط بطلان می کشد
شــعرهـایم کودکانم بوده اند و سالـهـاست
گرگ مادر توله هایش را به دندان می کشد
مـن شـبی تاریکـم و مـاه تمـامم نیسـتی
ماه اگر کامل شود کارش به نقصان می کشد
می رسـی از سـمت دریاهای دور انگـار باد
رشـته های گیسـویت را تا بیـابان می کشد
یا کـه بر تخـت روان ابرهــا بانـوی مـــاه
ناخنـش را از فـراز کـوه سوهـان می کـشد
گاه اما اشـک می ریزی و دسـتان خــدا
شانه ای از ابر بر گیسوی باران می کشد
بـادها دستــان خورشـیدند وقتی ابـر را
چون لحافی کهنه تا زیر گریبان می کشد
من در آغوش تو فهمیدم که بعد از سالها
کار هر دیوانه ای روزی به زندان می کشد
علي اصغر عظيمي مهر